تبليغاتX
یا تو یا هیچ کس دیگه -

یا تو یا هیچ کس دیگه

تقدیم به همه انهایی که در اسمان عشق و محبت به دنبال کبوتر سر گشته خویش اند

رهایی از زندان دل

ای کاش مانند پرنده ای بودم  که بالهایش را به هرسوی که اراده می کرد حرکت می داد

  و به نقطه بی سرنجام که نمی دانست عاقبت چه خواهد بود سفر می کرد.

 ای کاش در این هوای بارانی دستی از سر دلسوزی بر سرم کشیده می شد.

 یا آغوشی بود که خود را بر روی آن بیندازم.و از ته دل بگریم.

 ای کاش من تنهاترین نبودم.

 ای کاش صدای بغض گرفتم رو آسمان با آن عظمتش می شنید.

 ای کاش هنگام طلوع خورشید آسمان از سر مهر نگاهی به من می انداخت.

 یا هنگامی که آسمان اشکهایش را بر زمین فرو می برد نگاهی بر چشمان منم می انداخت.

 ای کاش می فهمیدی که تنها تر از من دلی در این سرزمین وجود ندارد.

 ای کاش تنهاییم را فقط برای لحظه ای حس می کردی

  و آن گاه  قضاوت نا عادلانه ات را می کردی.

 هیچ گاه فکر نمی کردم که سرنجامم این چنین شود.

 ای کاش لحظه ای به چشمانم خیره می شدی.

 تا بغض چشمانم را که سالهاست برات حرفا دارند می خواندی.

 ای کاش اشک های شبانه ی مرا که ازتنهایی و پریشانی می ریزد.می دیدی.

 ولی همیشه هر گاه به چشمانت چشم دوختم صورتت را از من برگرداندی.

 حتی نخواستی حرف دلم را از چشمان خستم بخوانی.

 ای کاش روزی که گفتی دستانت را با دستانم پیوند خواهم داد.

 به امروز می اندیشیدی.

 ای کاش وقتی خورشید بر پشت ابر ها قایم می شد و غروب می کرد مرا در آغوشت می گرفتی

 تا سرم را بر روی سینه ات بفشارم و بغضم را بشکنم.

 اما هر گاه خورشید جای خود را به سیاهی شب می داد. 

 دستانم سردم را از دستانت جدا می کردی.

 و مرا با درد های تازه و عقده های دیرینه تنها می گذاشتی.

 و تنها با نگاهی ساده از کناره دلی آشفته که عمریست انتظار آمدنت را می کشد می گذشتی.

 ای کاش جاده ای که با هم در آن قدم می زدیم به پایان نمی رسید.

 ای کاش چشمان منتظر باز هم انتظار ما را می گشیدند.

 اما آنها هم ناامید شدند ودر میان  این راه بی انتها ما را تنها گذاشتند.

 ای کاش بر بلندترین نقطه که جایگاه خداست می توانستم بایستم و از ته دل فریاد بزنم.

 فریادی که هیچ گاه صدایش در عالم نپیچیده.

 فریادی سر شار از روزهای خوش آشنایی.

 فریادی سرشار از روزهای غمنگیز تنهایی.

 فریادی سرشار از روزهای بدون تو گذراندن و به آرامی به خواب رفتن. 

 فریادی سرشار از درد و رنج  که عاقبتش جز جدایی هیچ چیز نبود  .

 دستان سردم را از دستان پر مهرت بیرون آوردم.

 تا دوباره بتوانی به خوشی های زندگی ات بی اندیشی.

 و زندگی خود را بدون وجوده من که جز مجسمه ای خیره به نقطه ای مبهم نبودم.

 از نخست با خوشی آغاز کند...

 رفتم که با رفتم چشمانت طلوع خورشید را بار دگر ببیند...

+نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت17:23توسط یه دوست به اسم سمیرا | |