


+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 22:39 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
**********
*********
*******
******
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 10:57 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
نیازمند چیزی بودم که باورش کنم نگاهت بر دلم افتاد و باور کردم ، خواهان کسی بودم تا باورش کنم خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی و باورت کردم ، اما آنچه به راستی نیازمندش بودم باور کردن خود بود ....
من را به دنیای درون خود بردی و با اکسیر عشق یاریم کردی و به برکت وجود توست که امروز زنده ام ، لمس می کنم و باور دارم ....
آری تنها به خاطر وجود توست.
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 16:45 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند. کوهها با قله ها و دریا ها با موجها زندگی پیدا می کنند. و انسانها!همه ی انسانها با عشق.فقط با عشق پس خدایا بر من رحم کن ! بر من که می دانم نا توانم رحم کن ! باشد که خانه ای نداشته باشم ! باشد که بر تن فا خری نداشته باشم! اما نباشد که هرگز نباشد! که در قلبم عشق نباشد.....) 





+ نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعت 22:50 توسط یه دوست به اسم سمیرا |

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن
اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن
اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم
پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم
اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات
روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات
اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی
دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی
اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی
ستارها اینو میگه که تو اقبال منی
اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم
بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم
+ نوشته شده در جمعه 11 اسفند1385ساعت 10:18 توسط یه دوست به اسم سمیرا |

YYYYYYYYYYYY 










![]()
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
![]()
![]()
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
![]()
![]()
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
![]()
![]()
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
![]()
![]()
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
![]()
![]()
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
![]()
![]()
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
![]()
![]()
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
![]()
![]()
این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه
![]()
![]()
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
![]()
![]()
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
![]()
![]()
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
![]()
![]()
من واسه تو خیلی کمم![]()
+ نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 19:26 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
وقتي تو رفتي نازنين آسمونم غمش گرفت وقتي تو رفتي نازنين فرشته سر نمي زنه
بغض گلوش شکست و باز بارون نم نمش گرفت
وقتي تو رفتي حوريا دنبال تو راه افتادن
از آسمون گذشتن و رو سايه ي ماه افتادن
گل هاي سرخ زندگي دوباره پژمرده شدن
قناري هاي نغمه خون يکباره افسرده شدن
به شهر سوت و کورمون پرنده پر نمي زنه
ستاره ها تو آسمون يکي يکي خاموش شدن
عشق و صفا و آرزو همگي فراموش شدن
+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 20:27 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ اميد نگاه ياس اميد تويييييييييي در بين هزارپونه انكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي
+ نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385ساعت 12:32 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
دستت رو بزار روي قلبت، اين ساعته عمرته كه داره تيك تيك مي كنه، جالبه، هموني كه بهت زندگي ميده برات شمارش معكوس رو شروع كرده..........

+ نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 16:7 توسط یه دوست به اسم سمیرا |

یادته من همیشه از دریا می ترسیدم؟
از موج های دریا گریزون بودم؟
ولی تو عاشق دریا بودی
اما به خاطر من هیچ وقت پیشنهاد نمیدادی که کنار ساحل بریم
توهمیشه ساعت ها با من از دریا حرف می زدی اما حتی یک
بار هم نمی گفتی که کنار دریا بریم!
یک بار از آرامشی که دریا بهت می ده صحبت کردی
حسودیم شد دوست داشتم منم یک بار این آرامش رو حس کنم
این دفعه بهت پیشنهاد دادم که به کنار دریا بریم .
هیچ وقت چهره ی خوشحالت رو یادم نمیره از خوشحالی نمی
دونستی چی کار کنی!
فقط بهم گفتی :زود برو تو ماشین تا پشیمون نشدی
خیلی زود به دریا رسیدیم وقتی نگاهم به دریا افتاد از حرفی که
زده بودم پشیمون شدم
خواستم بگم بر گردیم که شادی تو مانع حرفم شد ترس تمام
وجودم رو فرا گرفته بود
با هر قدمی که بر می داشتیم ترس بیشتری وجودم رو می
گرفت!
چشمانم را بستم که نزدیک شدنم به دریا رو نبینم
.
با فریاد دو چشمانم را باز کردم دریا را جلوی خودم دیدم از
وحشت یک قدم به عقب برداشتم
تو فریاد شادی سر می دادی اما من؟!
اشک در چشمانم حلقه زده بود روی شن ها نشستم .
ثانیه شماری می کردم تا برگردیم خونه تو هم کنار من نشستی
بلند بلند خدا رو شکر می کردی که بلاخره تونستی به ترس من
از دریا تمامی بدی
کیف پولت رو از جیبت در اوردی ساعتت رو هم در اوردی!
گفتی من می رم تو وآب هر وقت فکر کردی تو هم می تونی و
دوست داری بیای تو آب صدام کن باشه؟
آومدم مانع رفتنت به داخل آب بشم که دیدم خیلی دیر شده تا کمر
جلو رفته بودی!
بعد از چند دقیقه فقط سرت پیدا بود
آخرین چیزی که یادم میاد اون موج شدید بود وقتی اون موج به
ساحل خورد من از ترس به طرف ماشین دویدم
اما تو هیچ وقت نیومدی که ماشین رو روشن کنی و با هم به
خونه بر گردیم...
حالا توی کویری ترین شهر زندگی می کنم که هیچ
وقت نگاهم به دریا نیفته!
+ نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 15:57 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
تار دلم دیگه صدا نداره
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 17:36 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
فقط براي عشق من زندگی را برای عشق می خواهم می خواهم تا ابد عاشق بمانم می خواهم برای عشق بخندم و برایش گریه کنم می خواهم با عشق به خدایم برسم می خواهم عشق را ثابت کنم می خواهم برای عشق بمیرم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 17:36 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
رهایی از زندان دل
و به نقطه بی سرنجام که نمی دانست عاقبت چه خواهد بود سفر می کرد. ای کاش در این هوای بارانی دستی از سر دلسوزی بر سرم کشیده می شد. یا آغوشی بود که خود را بر روی آن بیندازم.و از ته دل بگریم. ای کاش من تنهاترین نبودم. ای کاش صدای بغض گرفتم رو آسمان با آن عظمتش می شنید. ای کاش هنگام طلوع خورشید آسمان از سر مهر نگاهی به من می انداخت. یا هنگامی که آسمان اشکهایش را بر زمین فرو می برد نگاهی بر چشمان منم می انداخت. ای کاش می فهمیدی که تنها تر از من دلی در این سرزمین وجود ندارد. ای کاش تنهاییم را فقط برای لحظه ای حس می کردی و آن گاه قضاوت نا عادلانه ات را می کردی. هیچ گاه فکر نمی کردم که سرنجامم این چنین شود. ای کاش لحظه ای به چشمانم خیره می شدی. تا بغض چشمانم را که سالهاست برات حرفا دارند می خواندی. ای کاش اشک های شبانه ی مرا که ازتنهایی و پریشانی می ریزد.می دیدی. ولی همیشه هر گاه به چشمانت چشم دوختم صورتت را از من برگرداندی. حتی نخواستی حرف دلم را از چشمان خستم بخوانی. ای کاش روزی که گفتی دستانت را با دستانم پیوند خواهم داد. به امروز می اندیشیدی. ای کاش وقتی خورشید بر پشت ابر ها قایم می شد و غروب می کرد مرا در آغوشت می گرفتی تا سرم را بر روی سینه ات بفشارم و بغضم را بشکنم. اما هر گاه خورشید جای خود را به سیاهی شب می داد. دستانم سردم را از دستانت جدا می کردی. و مرا با درد های تازه و عقده های دیرینه تنها می گذاشتی. و تنها با نگاهی ساده از کناره دلی آشفته که عمریست انتظار آمدنت را می کشد می گذشتی. ای کاش جاده ای که با هم در آن قدم می زدیم به پایان نمی رسید. ای کاش چشمان منتظر باز هم انتظار ما را می گشیدند. اما آنها هم ناامید شدند ودر میان این راه بی انتها ما را تنها گذاشتند. ای کاش بر بلندترین نقطه که جایگاه خداست می توانستم بایستم و از ته دل فریاد بزنم. فریادی که هیچ گاه صدایش در عالم نپیچیده. فریادی سر شار از روزهای خوش آشنایی. فریادی سرشار از روزهای غمنگیز تنهایی. فریادی سرشار از روزهای بدون تو گذراندن و به آرامی به خواب رفتن. فریادی سرشار از درد و رنج که عاقبتش جز جدایی هیچ چیز نبود . دستان سردم را از دستان پر مهرت بیرون آوردم. تا دوباره بتوانی به خوشی های زندگی ات بی اندیشی. و زندگی خود را بدون وجوده من که جز مجسمه ای خیره به نقطه ای مبهم نبودم. از نخست با خوشی آغاز کند... رفتم که با رفتم چشمانت طلوع خورشید را بار دگر ببیند...
ای کاش مانند پرنده ای بودم که بالهایش را به هرسوی که اراده می کرد حرکت می داد
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 17:23 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
+ نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت 18:28 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
کاش ميشد در ناشناخته مکاني غريب
به ديدار خورشيد ميرفتيم
دستهايمان را به دستان مهربان اسمان ميداديم
و دلنگراني هايمان را قسمت ميکرديم
کاش ميشد ان پسرک فال گير
برايمان فال بگيرد
و با هر جمله اش که مرا در اتش اضطراب ميسوازند
نگاه مطمئن تورو ببينم
و ارامش درياي طوفاني دلم را حس کنم
کاش ميشد در سرزمين پونه هاي وحشي دل
به عروسيه عروسکها ميرفتيم
و دل به مهتاب مي سپرديم
تا از زيبايش حلقه ي زيبايي درست کند
بر سر من و تو بگذارد
کاش ميشد سوار بر اسب بي قرار مجنون شويم
و تا کوير تشنه ي عشق پيش برويم
و بر خار هاي بيابان " عشق " را حک کنيم
کاش ميشد زير درخت نارون به دستان من و تو
زنجير ميزدند
و ما تا ابد براي هم مي مانديدم
و مرز بودن ها و نبودن ها را طي ميکرديم
کاش ميشد......
+ نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت 18:27 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
+ نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت 18:26 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
زندگی از لبت چیزی حاصلم نکرد
این راز چشمهایت به شبی میهمانم نکرد
ز لعل لبهایت گر شبی شدم مدهوش
بدان که این دل به یک جرعه می صفا نکرد
به خطا مگو که مدهوشی، خاموشی، تاریک و پریشان
هر لحظه به سویت آمدم لیکن لبم از لبت جرعه ایی حاصل نکرد
گر چهره برافروختی و آتش به سر به عتابم رفتی
این دل ره خطا نرفت و لحظه ایی جفا نکرد
از در میخانه برفتم و به مُلکت راه نیافتم
می دانم آب در دیده آمد و دل بسوخت و باز خطا نکرد
گر چه مشقت بی ریا شیوۀ عاشق کشی است
خوب می دانم ولی درد من دوا نکرد
دست تو در دست من، چشم من در چشم تو
خوب می دانم ولی عشق به ما وفا نکرد
از ته چاه سکوت من صدایت می کنم
باز می دانم هنوز لب تو ندا نکرد.
+ نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت 18:23 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
خدايا چرا هيچ چراغي شبستان دلم را روشن نميكند؟ چرا مرغان دريايي روي امواج صداي من بال نميزنند؟ چرا ميخك سپيدي در باغچه احساسم نميرويد؟ چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام؟ خدايا مرا در كوره راههاي پر سنگلاخ نفس تنها مگذار به فرشته ها بگو ماه را در كف بگيرد و تاربكب هاي روح مرا به روشنايي مبدل كند . به ستاره ها بگو ذره اي از اسمان را برايم معنا كنند. خدايا چقدر پيوسته از تو گفتن را دوست دارم خدايا اگر چه از تو دور مانده ام اما نخلستانها و نيستانها را دوست دارم و هيچ گاه بد خاكريزها رو نخواستم و عليه ابشارها حرفي نزدم در روز حشر مرا در نزد شقايقها شرمنده مخواه خدايا دل سرد سيرم را همنشين خورشيد هاي نا مكشوف كن چشمهايم را به سفري بي زوال ببر به دستهايم عدالت را بياموز و به پاهايم صبر بده تا بي كفشي را تاب بياورند 
+ نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت 18:22 توسط یه دوست به اسم سمیرا |
