|
توی این تنهایی شوم،من و تو تنها ترینیم فکر اینها را نکن تو،فکرنکن روی زمینیم حالا تو تنهایی شوم نباید بیکار بمونیم دستای همو نگیریم ، دردای همو ندونیم ما همه مردم عشقیم تو دیار عاشقی ها نکنه یاد مـــــــا رفته همه اون دقایقی را تو دیــــــار ازلیت هممون یه ذره بودیم هممون یه ذره ازخاک که حالا پرازوجودیم نکنه یاد ماها نیست که خدا حالا، همینجاست شایدم یادمون رفته تو دلامون واسه هم جاست تو دیار سنگ و پولاد آدما تنها میمیرن آدما با همدیگه اما یکه و تنها میمونن وقتی که ما دستمونو باز به همدیگه سپردیم غولای تو قصه گفتن:(ما ازاین عاشقی مردیم) ما که از جنس زمینیم میتونیم با هم بمونیم میتونیم توی حقیقت واسه همدیگه بخونیم
اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن
می گفت عا شقم می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم او رفت , تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو گفت : عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد گفت:عشق آسودگيست , خيال است ... خيالی خوش گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود است گفت : خواستن و تملک است , گرفتن است گفت : عشق سادست , همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای گفتم : تو عاشق نبودی و نيستی گفتم : عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی گفتم : عشق درد است درد تولدی نو . عشق تولد است به دست خويشتن گفتم : عشق رفتن است عبور است , نبودن است گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است , نداشتن و بخشيدن است گفتم : عشق درد است , دير است و سخت است گفتم : عشق زيستن است از نوعی ديگر به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام گفتم عشق راز است . راز بين من و توست , بر ملا نمی شود و پايان نمی يابد . مگر به مرگ آهی سردی کشید دیگه هیچی نگفت سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت
اونایی که دیونه میشن اونایی که چشماشون به راه میمونه اونایی که دلشون میشکنه چیزی رو از دست ندادن ، دنیای رو بدست آوردن که پر از عشقه اگه یکی تنهات گذاشت و رفت بذار بره واسش دعا کن خوشبخت شه بذار سهم تو فقط عشق باشه سخته نبودش دستاشو نمیتونی بگیری اما همیشه تو دلت داریش نمیتونی سرت رو بذاری رو سینش و به خواب بری اما به عشق اون چشما تو رو هم میذاری تو به عشق رسیدی دیگه اون نیست اون بهونست حالا فقط تویی و عشق و همین کافیه واسه یه عمر انسان بودن
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن. براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش. دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوسِت دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره
جوانی داستانی بود!!! پریشان داستان بی سر انجامی. غم انگیزه... قصه ی تلخی که از یادش هراسانم. بغفلت رفت از دستم... وز این غفلت پریشانم. چشمه ای پاک و زلال. میتوان در فکر باغ و دشت بود. عاشق گل گشت بود. میتوان این جمله را در دفتر فردا نوشت خوبی از هر چیز دیگر بهتر است!
بده دستات رو به من تا باورم شه پیشمی می دونم خوب می دونی تو تار و پود و ریشه می تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده من چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن؟ تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی توی این کابوس درد رویای مهربونمی می دونی با تو پرم از شعر و ترانه می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره می دونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق رو بکاره وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم نمی دونم چی میشه بد جوری گوشه گیر میشم ممنونم که بچه بازی هام رو طاقت می کنی هر چقدر بد میشم اما تو نجابت می کنی هر کجای دنیا باشم با منی و در منی نگران حال و روزم بیشتر از خود منی می دونی با تو پرم از شعر و ترانه می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره می دونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق رو بکاره
دفتر عشـــق كه بسته شـد ********** ********* ******* ******
نیازمند چیزی بودم که باورش کنم نگاهت بر دلم افتاد و باور کردم ، خواهان کسی بودم تا باورش کنم خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی و باورت کردم ، اما آنچه به راستی نیازمندش بودم باور کردن خود بود .... من را به دنیای درون خود بردی و با اکسیر عشق یاریم کردی و به برکت وجود توست که امروز زنده ام ، لمس می کنم و باور دارم .... آری تنها به خاطر وجود توست.
رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند. کوهها با قله ها و دریا ها با موجها زندگی پیدا می کنند. و انسانها!همه ی انسانها با عشق.فقط با عشق پس خدایا بر من رحم کن ! بر من که می دانم نا توانم رحم کن ! باشد که خانه ای نداشته باشم ! باشد که بر تن فا خری نداشته باشم! اما نباشد که هرگز نباشد! که در قلبم عشق نباشد.....)
اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟ رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟ اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی ستارها اینو میگه که تو اقبال منی اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم
YYYYYYYYYYYY منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
وقتي تو رفتي نازنين آسمونم غمش گرفت وقتي تو رفتي نازنين فرشته سر نمي زنه به شهر سوت و کورمون پرنده پر نمي زنه ستاره ها تو آسمون يکي يکي خاموش شدن عشق و صفا و آرزو همگي فراموش شدن
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ اميد نگاه ياس اميد تويييييييييي در بين هزارپونه انكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي
دستت رو بزار روي قلبت، اين ساعته عمرته كه داره تيك تيك مي كنه، جالبه، هموني كه بهت زندگي ميده برات شمارش معكوس رو شروع كرده..........
یادته من همیشه از دریا می ترسیدم؟ از موج های دریا گریزون بودم؟ ولی تو عاشق دریا بودی اما به خاطر من هیچ وقت پیشنهاد نمیدادی که کنار ساحل بریم توهمیشه ساعت ها با من از دریا حرف می زدی اما حتی یک بار هم نمی گفتی که کنار دریا بریم! یک بار از آرامشی که دریا بهت می ده صحبت کردی حسودیم شد دوست داشتم منم یک بار این آرامش رو حس کنم این دفعه بهت پیشنهاد دادم که به کنار دریا بریم . هیچ وقت چهره ی خوشحالت رو یادم نمیره از خوشحالی نمی دونستی چی کار کنی! فقط بهم گفتی :زود برو تو ماشین تا پشیمون نشدی خیلی زود به دریا رسیدیم وقتی نگاهم به دریا افتاد از حرفی که زده بودم پشیمون شدم خواستم بگم بر گردیم که شادی تو مانع حرفم شد ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود با هر قدمی که بر می داشتیم ترس بیشتری وجودم رو می گرفت! چشمانم را بستم که نزدیک شدنم به دریا رو نبینم . با فریاد دو چشمانم را باز کردم دریا را جلوی خودم دیدم از وحشت یک قدم به عقب برداشتم تو فریاد شادی سر می دادی اما من؟! اشک در چشمانم حلقه زده بود روی شن ها نشستم . ثانیه شماری می کردم تا برگردیم خونه تو هم کنار من نشستی بلند بلند خدا رو شکر می کردی که بلاخره تونستی به ترس من از دریا تمامی بدی کیف پولت رو از جیبت در اوردی ساعتت رو هم در اوردی! گفتی من می رم تو وآب هر وقت فکر کردی تو هم می تونی و دوست داری بیای تو آب صدام کن باشه؟ آومدم مانع رفتنت به داخل آب بشم که دیدم خیلی دیر شده تا کمر جلو رفته بودی! بعد از چند دقیقه فقط سرت پیدا بود آخرین چیزی که یادم میاد اون موج شدید بود وقتی اون موج به ساحل خورد من از ترس به طرف ماشین دویدم اما تو هیچ وقت نیومدی که ماشین رو روشن کنی و با هم به خونه بر گردیم... حالا توی کویری ترین شهر زندگی می کنم که هیچ وقت نگاهم به دریا نیفته!
تار دلم دیگه صدا نداره
فقط براي عشق من زندگی را برای عشق می خواهم می خواهم تا ابد عاشق بمانم می خواهم برای عشق بخندم و برایش گریه کنم می خواهم با عشق به خدایم برسم می خواهم عشق را ثابت کنم می خواهم برای عشق بمیرم
رهایی از زندان دل
و به نقطه بی سرنجام که نمی دانست عاقبت چه خواهد بود سفر می کرد. ای کاش در این هوای بارانی دستی از سر دلسوزی بر سرم کشیده می شد. یا آغوشی بود که خود را بر روی آن بیندازم.و از ته دل بگریم. ای کاش من تنهاترین نبودم. ای کاش صدای بغض گرفتم رو آسمان با آن عظمتش می شنید. ای کاش هنگام طلوع خورشید آسمان از سر مهر نگاهی به من می انداخت. یا هنگامی که آسمان اشکهایش را بر زمین فرو می برد نگاهی بر چشمان منم می انداخت. ای کاش می فهمیدی که تنها تر از من دلی در این سرزمین وجود ندارد. ای کاش تنهاییم را فقط برای لحظه ای حس می کردی و آن گاه قضاوت نا عادلانه ات را می کردی. هیچ گاه فکر نمی کردم که سرنجامم این چنین شود. ای کاش لحظه ای به چشمانم خیره می شدی. تا بغض چشمانم را که سالهاست برات حرفا دارند می خواندی. ای کاش اشک های شبانه ی مرا که ازتنهایی و پریشانی می ریزد.می دیدی. ولی همیشه هر گاه به چشمانت چشم دوختم صورتت را از من برگرداندی. حتی نخواستی حرف دلم را از چشمان خستم بخوانی. ای کاش روزی که گفتی دستانت را با دستانم پیوند خواهم داد. به امروز می اندیشیدی. ای کاش وقتی خورشید بر پشت ابر ها قایم می شد و غروب می کرد مرا در آغوشت می گرفتی تا سرم را بر روی سینه ات بفشارم و بغضم را بشکنم. اما هر گاه خورشید جای خود را به سیاهی شب می داد. دستانم سردم را از دستانت جدا می کردی. و مرا با درد های تازه و عقده های دیرینه تنها می گذاشتی. و تنها با نگاهی ساده از کناره دلی آشفته که عمریست انتظار آمدنت را می کشد می گذشتی. ای کاش جاده ای که با هم در آن قدم می زدیم به پایان نمی رسید. ای کاش چشمان منتظر باز هم انتظار ما را می گشیدند. اما آنها هم ناامید شدند ودر میان این راه بی انتها ما را تنها گذاشتند. ای کاش بر بلندترین نقطه که جایگاه خداست می توانستم بایستم و از ته دل فریاد بزنم. فریادی که هیچ گاه صدایش در عالم نپیچیده. فریادی سر شار از روزهای خوش آشنایی. فریادی سرشار از روزهای غمنگیز تنهایی. فریادی سرشار از روزهای بدون تو گذراندن و به آرامی به خواب رفتن. فریادی سرشار از درد و رنج که عاقبتش جز جدایی هیچ چیز نبود . دستان سردم را از دستان پر مهرت بیرون آوردم. تا دوباره بتوانی به خوشی های زندگی ات بی اندیشی. و زندگی خود را بدون وجوده من که جز مجسمه ای خیره به نقطه ای مبهم نبودم. از نخست با خوشی آغاز کند... رفتم که با رفتم چشمانت طلوع خورشید را بار دگر ببیند...
کاش ميشد در ناشناخته مکاني غريب
زندگی از لبت چیزی حاصلم نکرد
خدايا چرا هيچ چراغي شبستان دلم را روشن نميكند؟ چرا مرغان دريايي روي امواج صداي من بال نميزنند؟ چرا ميخك سپيدي در باغچه احساسم نميرويد؟ چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام؟ خدايا مرا در كوره راههاي پر سنگلاخ نفس تنها مگذار به فرشته ها بگو ماه را در كف بگيرد و تاربكب هاي روح مرا به روشنايي مبدل كند . به ستاره ها بگو ذره اي از اسمان را برايم معنا كنند. خدايا چقدر پيوسته از تو گفتن را دوست دارم خدايا اگر چه از تو دور مانده ام اما نخلستانها و نيستانها را دوست دارم و هيچ گاه بد خاكريزها رو نخواستم و عليه ابشارها حرفي نزدم در روز حشر مرا در نزد شقايقها شرمنده مخواه خدايا دل سرد سيرم را همنشين خورشيد هاي نا مكشوف كن چشمهايم را به سفري بي زوال ببر به دستهايم عدالت را بياموز و به پاهايم صبر بده تا بي كفشي را تاب بياورند
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد نوبت خاموشی من سهل وآسان میرسد من که می دانم که تاسرگرم بزم ومستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان می رسد پس چراعاشق نباشم من که می دانم به دنیا اعتباری نیست .نیست بین مرگ وآدمی قول وقراری نیست .نیست من که می دانم اجل ناخوانده وبیدادگر سرزده می آیدوراه فراری نیست.نیست پس چراعاشق نباشم...!؟ |
درباره وبلاگ
ميدانم دريچه پر مـهر قلب تو تا هميشه به رويم باز اسـت.
Home
|